یک دقیقه مطالعه

روزنامه‌فروش

منتخب روز؛ 2 مهر

روزنامه‌فروش

جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش، می‌روم یک روزنامه بخرم.

پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می‌کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید: چی شده؟

جان جواب داد: به روزنامه‌فروشی روبه‌رو رفتم یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم منتظر بقیه پول بودم. اما او به جای اینکه پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم درآورد و به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی‌توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من بهانه خریدن یک روزنامه می‌خواهم پولم را خرد کنم واقعاً عصبانی شدم.

جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه‌فروشی شکایت می‌کرد و غر می‌زد که او مرد بی‌ادبی است. جک در حالیکه دوستش را دلداری می‌داد حرفی نمی‌زد.

روزنامه‌فروش
روزنامه‌فروش

بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر او باشد و بعد خودش به همان روزنامه‌فروشی رفت… وقتی به آنجا رسید با لبخندی به صاحب روزنامه‌فروشی گفت: آقا ببخشید اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل این‌جا نیستم، می‌خواهم نیویورک‌تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می‌خواهم می‌بینم که سرتان شلوغ است و وقت‌تان را می‌گیرم.

صاحب روزنامه‌فروشی در حالی‌که به کارش ادامه می‌داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی پولش را به من بده.

وقتی که جک با غنیمت جنگی‌اش برگشت، جان در حالی‌که از تعجب شاخ درآورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه‌فروشی در آنجا بود؟

جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می‌بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب دیگران همیشه به نظرت بی منطق می‌رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می‌شود.

برچسب ها

دیگر پست‌های دیفرمگ

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن