UA-118641233-1
یک دقیقه مطالعه

کلبه‌ی سوخته

منتخب 21 مهر

مجله آنلاین دیفرمگ– داستان کوتاه کلبه‌ی سوخته؛ تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه رسید. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگرچه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می‌گذراند، اما کسی نمی‌آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره‌ها کلبه‌ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند ودارایی های اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشک‌اش زد… فریاد زد: «خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟»

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک می‌شد از خواب پرید. کشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات‌دهندگانش پرسید: «شما از کجا فهمیدید من اینجا هستم؟»

آنها جواب دادند: «ما متوجه علائمی که با دود می‌دادی شدیم.

کلبه‌ی سوخته
کلبه‌ی سوخته

وقتی که اوضاع خراب می‌شود، ناامید شدن آسان است.

ولی ما نباید دلمان را ببازیم… چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی‌مان است.

پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه‌ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می‌خواند.

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن