یک دقیقه مطالعه

دو فرشته مسافر

داستان کوتاه

دو فرشته‌ی مسافر در منزل خانوادۀ ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آنجا بگذرانند. آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته‌ها شب را در مهمان‌خانه‌ی داخل عمارت بگذرانند. بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند.

همانطور که فرشته‌ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند، فرشتۀ پیرتر سوراخی در دیوار دید و روی آن را پوشاند. فرشتۀ جوان‌تر علت را پرسید و او گفت: «چیزها همیشه آن‌طوری نیستند که به نظر می‌رسند.»

شب بعد فرشته‌ها به خانۀ زوج کشاورز بسیار فقیر، اما مهمان‌نوازی رفتند. پس از صرف غذای مختصری که داشتند، آن زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته‌ها قرار دادند، تا شب را راخت بخوابند.

صبح روز بعد فرشته‌ها آن زن و شوهر را گریان دیدند. تنها گاوشان، که شیرش تنها ممر درآمدشان بود، در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان‌تر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت: چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرد اولی همه چیز داشت، با این حال تو کمکش کردی. خانواده دومی چیزی نداشتند امه همان را هم با ما تقسیم کردند، با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد.

دو فرشته مسافر
دو فرشته مسافر

فرشته‌ی پیرتر پاسخ داد: «چیزها همیشه آن‌طوری نیستند که به نظر می‌رسند.» شبی که ما در زیرزمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند، از آنجا که صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود، من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد.

شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم، فرشته‌ی مرگ به سراغ همسرش آمد. من در ازا گاو را به او دادم.

چیزها همیشه آن‌طوری نیستند که به نظر می‌رسند.

هنگامی‌که اوضاغ ظاهراً بر وفق مراد نیست اگر ایمان داشته باشید،

باید توکل کنید و بدانید که همواره هر چه پیش می‌آید به نفع شماست،

فقط ممکن است تا مدت‌ها حکمتش را نفهمید.

برچسب ها

دیگر پست‌های دیفرمگ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن