یک دقیقه مطالعه

کهنه کفش

داستان کوتاه

کهنه کفش

مجله آنلاین دیفرمگ- یک دقیقه مطالعه کوتاهداستان کوتاه،استادی با شاگردش از باغى می‌گذشتند، چشم‌شان به يک کفش کهنه افتاد. شاگرد گفت: «گمان می‌کنم اين کفش‌های کارگرى است که در اين باغ کار می‌کند. بيا، با پنهان کردن کفش‌ها عکس‌العمل کارگر را ببينيم و بعد کفش‌ها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!»

استاد گفت: «چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؟! بيا کارى که می‌گويم انجام بده و عکس‌العمل کارگر را ببين!»

«مقدارى پول درون آن قرار بده !» شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند.
کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همين‌که پا درون کفش گذاشت، متوجه شيئى در درون کفش خود شد و بعد از وارسى ، پول ها را ديد.

کهنه کفش
کهنه کفش

آن‌گاه کارگر با گريه فرياد زد : «خدايا شکرت! خدايی که هيچ وقت بندگانت را فراموش نمی‌کنى!
می‌دانی که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويی به نزد آنها باز گردم؟!» و همين‌طور اشک می‌ريخت.

استاد به شاگردش گفت: «هميشه سعى کن براى خوشحاليت ببخشى، نه آن‌که بستانی…»

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن